شعر شهرضا
خوب چشتا وا کن حسنی
بابا دا نگا کن حسنی
این سیاه پیش چشاته
گونی ذاغال نیست باباته
بسکی هوا بیخ حسنی
پشم و پیلیش ریخ حسنی
یچکی بییشین و گوش بده
به حرفوم گوش هوش بده
درست کا وقط سر میزره
گدا وصیت ندره
بیشین کا درد ودل کونم
واره زبون ما هل کنم
خوب چشتا وا کن حسنی
گلی نیگا کن حسنی
گلی ببین کا گم نشی
لح زیر دست وپا نشی
اینجا همه چار دست و پان
حیوونا داخل آدمان
بوور نکن تو هوش زمون
جدا بشد میونشون
خوب چشتا واکن حسنی
بابادا نگاه کن حسنی
منم یه وقت آدم بودم
شت آدما قایم بودم
سفید بودم مشکی شدم
درخت بابا اشکی شدم
این شیشه واین پنجره را
این مفدی مفدی تاجرا
همه چیو خوردن حسنی
برکت و بردن حسنی
پول عین گنجیشک پر درد
زندگی درد و سر درد
آسه بیا آسه برو
کلوخ بیا ماسه برو
چشتا میباد هم بزری
هی از خودود کم بزری
هی کولادا قاضی کونی
این واونو راضی کنی
امید یه من گندم نشین
پا سفره این مردم نشین
کاجیره خور توله نشی
پیش این و اون چوله نشی
رفیق کیه گول شو نخور
مثل من تو بامبول شو نخور
اینا کا تبل و بوق درند
فقط تالاق تولوق درند
اول برود فدا میشن
بعد یه رادون یه راه میشن
مرغا را کوت کوت میکنند
شمع و سحر فوت میکنند
کشمشا چلغوز کتونه است
تاروفا از آب خزینه است
بونه به کینه شون نده
تکیه به چینشون نده
ای در شونا سفت بزنند
تومون گدا را میکنند
اون دستشون کا پر خورند
فقط رفیق آخورند
از اون کا جون داد نون بخواه
هر چی میخی از اون بخواه
نون کا تو سفره کارگرست
از هر چی نونست بیتر است
اون کا کمربند طلاست
بپا کا بند تومون کوتاه است
ابری کا بارش ندره
چزیدنو خواهش ندره
لقمه گرون جون و نخور
چارلوپی این نون و نخور
این نون خسیست میکند
ته کاسه لیسود میکند
بپا کا لات و پاد نشی
مفخور و کلعنات نشی
ای جایزه است جفدی نخواه
ای کمبیزست مفدی نخواه
مثل مرغ به پیشتی پشت نکن
به هوشکی دل دا خوش نکن
ناکسا خارود میکنند
وارونه سوارود میکنند
یخده میگند اینجا بیشین
یخده میگن اینجانشین
رفاقتاتوش خالیه
مثل کشمشا پوسقالیه
هندونه سحرا پورزونند
توزرداشون فراوونند
تودلشون وقکا بی کارند
سناریا را میشمارند
فعله و کفلح پیدا کرد
اون کا بروم نیش چا واکرد
هرکی کازد درکوچه ما
چش خیره میرفت بچه ما
تو مال این دوره زمونی
چیز کا ندیدی چون دونی
از وقتکا دیدود ماماچه
تو اوشنا گیر کردی بچه
اوشنا یه راه به باغ درد
درختا باغ چراغ درد
اوشنا زمونه تاریکیه
این راه اون راش یکیه
بیتر از این بود پیش ترا
حوصله داشتن کفترا
باقباقووارو مسی بود
گندماتو پیش دستی بود
بو علفا کا در میمد
از خاک صدا عرعر میمد
کت کونه بو روفو میداد
گندوم برشته بو میداد
کوفده چی داشت کوماژدونا
پوسیده نبود بند تومونا
از وقتکا بخده دیده شد
تخم جنگی ام ورچیده شد
بعد از قنات آب باریکی
زندگی شد پلاستیکی
درگا چیا پیش شد شبا
خنده قایم شد زیر لبا
کم کم گوواردی گونی شد
ارزونی رفت گرونی شد
یه سانت زمین تورشکنه
یه شمش طلا شد وای ننه
وقتکا درشکه گاری شد
کالسکه وام عماری شد
مثل شربت پیر زنا
سوراخ سوراخ شد پیرنا
اوی حسنی نصف شبا وخ برو در خونه خودا
اونجا گدا نمچزونند
شاهوارابالا نمشونند
اونجا میپرسند دردارا
پیش نمکونند رود درگارا
طلا باخاک مساویه
گدا آدم حسابیه
بو میکنند گل زردارا
خجالت نمدن مردارا
اوی حسنی اوی حسنی
ای همچینی بچه منی
جز بر خودا بالا سری
تعظیم اگه کردی خری
ای بازی چاق کردی بابا
پشت به اجاق کردی بابا
کمک به حالود نمکونم
نون ما حلالود نمکونم
پریش شهرضایی(بهرام سیاره)
***
يه رو كا باهار بياد مي خوام برم باغ پودوني(1)
بابا جون بوگه بروم قصّه يي غول بيابوني
كايه ـ چش داشته سا مردوما فراري مي دادس
به همه، مردوم، غما غصّه وا زاري مي دادس
نمكي مياد يه بار كور مي كوند چش غوله را
مي شد از لطفي خودا پيش مردوما يه پادشا
حالا كا زمسونس باهار كوجا؟ قصّه كوجا؟
ننه گفت: باغ پودوني نم شد بريم، سرماس حالا
به جا اين فكرا بيشين مشقي سوبا(2)را بنويسبچّه!
بيچاره مي شي يا كا بوخون يا بنويس!
زینب چوقادی
به لهجه ي محلّي «پودون» نام مجموعه ي باغ هايي است در حومه ي قمشه-
سوبا: فردا روز
***
روضه ما دربدرا (به لهجه شهرضایی)
دلدا به دونیا نبند جز نِکبتا شر نَدَرِد
یه کارومسرا خرابس درا پیکر ندرد
این دو روز عمردا یه کارکون کا به درد کِس بخورد
رامبری کا مُردنام بر هوشکی بگذر ندرد
چنزه با مالیحروم حجا زیارت میکونی
کِس اَزُد سوبا قیومت صنارام ور ندرد
یهتیکه نون ندادی دس یه فقیرا مستحق
سفره نرذی میندازی، ته ندرد، سر ندرد
میری بر هیئت علومت میسونی خودا تومن
وقتی کا بچه یتیم، کتابا دفتر ندرد
بهخودود بر یه جا مُر تو پوشونی صَتمه نزن
اجری پیش خودا ریاکار روزی محشر ندرد
آدما وحشیشدن انگارخروسجنگیا
کا بسکی نوک زدن بههم بدنشونام پر ندرد
پسره چنزه قُهی چاقو نکش،
مردونگی کاری با ضعیفکشی با کارتا خنجر ندرد
اون یکی بهبونه عشق اسید بهیاروش میپاشد
آخه دل عاشق کا تاب، سوختنی دلبر ندرد
ما بههم رحم نمکونیم اووَخ میگویم
خشسالیس خودا رحمتی به این مردوما کشور ندرد
میبیند تصادفس بجا کُمِک هول میزند
نکونِد از صحنه با موبایلچی عکس ور ندرد
بسه محسن،روضه و پامَنبِری به قول «پریش»
«روضه ما دربدرا اکبر ا و اصغر ندرد»
محسن مردانی
***
گرد باد
غم آلـودم نشاط روزگار از من چـه می خـواهی؟
ز پا افتاده ام گشت و گذار از من چه می خواهی؟
امیدم رنگ می بازد به گل از من چه می پرسی؟
خزانم برگ میریزد بهـار از من چـه می خواهــی؟
شتــابـ-ان گرد بــاد دشت خـاک آلـود دورانـم
شکیب از من چه می جویی؟ قرار از من چه می خواهی؟
ره کـوی سلامت راسـراغ از من چــه می گیـری؟
میان عشق و سوز و انتظار از منت چه می خواهی؟
جهـان آشفتـه ایای زنـدگی در محنـت آبـادم
مرا گم کرده طوفان در غبار از من چه می خواهـی؟
قاسم سیاره(آشفته)
زندان زندگی